خرید بک لینک

20 داستان کوتاه آموزنده (سری چهارم)

مردی حاشیه خیابان بساط پهن کرده بود،

زردآلو هر کیلو 2 تومن،

هسته زردآلو هرکیلو 4 تومن.

یکی پرسید چرا هسته اش از زرد آلو گرونتره؟!

فروشنده گفت چون عقل آدم رو زیاد میکنه.

مرد كمی فكر كردُ گفت، یه کیلو هسته بده .

خرید و مشغول خوردن که شد با خودش گفت:

چه کاری بود، زردآلو میخریدم هم خود زردآلو رو می خوردم هم هسته شو، هم ارزونتر بود.

رفتُ همین حرف رو به فروشنده گفت،

فروشنده گفت: بــــــله ، نگفتم عقل آدم رو زیاد میکنه !!!

چه زود اثر کرد.

****************************************

دو برادر مادر پیر و بيماري داشتند .

با خود قرار گذاشتند که يکي خدمت خدا کند و ديگري در خدمت مادر باشد. يکي به صومعه رفت و به عبادت مشغول شد و ديگري در خانه ماند و به پرستاري مادر مشغول شد .

چندي نگذشت برادر صومعه نشين مشهور عام و خاص شد و به خود غره شد که خدمت من ارزشمندتر از خدمت برادرم است، چرا که او در اختيار مخلوق است و من در خدمت خالق.

همان شب فرشته ای را در خواب ديد که وي را خطاب کرد : به حرمت برادرت خدا تو را بخشيدم.

برادر صومعه نشين اشک در چشمانش آمد و گفت : يا رب ، من در خدمت تو بودم و او در خدمت مادر ، چگونه است مرا به حرمت او مي بخشي ، آيا آنچه کرده ام مايه رضاي تو نيست. ندا رسيد : آنچه تو مي کني من از آن بي نيازم، ولي مادرت از آنچه او مي کند بي نياز نيست ...

البته باید توجه داشت که این داستان تنها اهمیت خدمت به خلق (پدر و مادر) را می رساند، اما معنایش نفی اهمیت عبادت نیست؛ به عبارت دیگر معنای «عبادت به جز خدمت خلق نیست» نباید دستاویزی برای ترک عبادت و وظیفه بندگی قرار بگیرد. بلکه هر دو در کنار هم ارزشمند است و هر کدام به تنهایی ناقص است.

****************************************

داستان مردی که جهنم را خرید!

در قرون وسطا کشيشان بهشت را به مردم می فروختند و مردم نادان هم با پرداخت مقدار زیادی پول قسمتی از بهشت را از آن خود می کردند.

فرد دانايی که از اين نادانی مردم رنج ميبرد دست به هر عملی زد نتوانست مردم را از انجام اين کار احمقانه باز دارد تا اينکه فکری به

سرش زد…

به کليسا رفت و به کشيش مسئول فروش بهشت گفت:

قيمت جهنم چقدره؟

کشيش تعجب کرد و گفت: جهنم؟!

مرد دانا گفت: بله جهنم.

کشيش بدون هيچ فکری گفت: ۳ سکه.

مرد سراسيمه مبلغ را پرداخت کرد و گفت: لطفا سند جهنم را هم بدهيد. کشيش روی کاغذ پاره ای نوشت: سند جهنم. مرد با خوشحالی آن را گرفت از کليسا خارج شد.

به ميدان شهر رفت و فرياد زد: من تمام جهنم رو خريدم اين هم سند آن است و هيچ کس را به آن راه نمیدهم.

ديگر لازم نيست بهشت را بخريد چون من هيچ کس را داخل جهنم راه نمیدهم.

اين شخص "مارتين لوتر" بود که با اين حرکت، توانست مردم را از گمراهی رها سازد.

در جهان تنها یک فضیلت وجود دارد و آن آگاهی است...

و تنها یک گناه و آن جهل است...!

****************************************

ظهر روز 22 بهمن مردم ریختند تو میدان ارگ و رادیو را گرفتند.

رادیو پایگاه تودهایها و چپیها شده بود. ما خدمت امام در مدرسه رفاه بودیم، که ناگهان رادیو اعلام کرد:

«توجه! توجه! این صدای انقلاب است».

امام به سرعت از جا بلند شدند و گفتند: «بروید، نگذارید! صدای انقلاب است یعنی چه؟ صدای انقلاب اسلامی است!»

ما هم رفتیم و به دستور امام بچههای مذهبی را در آنجا مستقر کردیم و از آن به بعد، صدای انقلاب اسلامی به گوش میرسید...

(کتاب «حاشیههای مهمتر از متن»،ص 229 / به نقل از «خاطرات حجت الاسلام هادی غفاری»، ص 425)

****************************************

در هلند که بزرگترین صادرکنندهی گل جهان است، دانشمندان آزمايشي را انجام داده اند:

آنها بچههای یک مهدکودک را به مزارع گلها بردند، و به آنها گفتند كه در مسیرهایی که بین ردیفهای گل وجود داشت بازی کنند يا راه بروند يا حتی بدوند ولی مواظب باشند كه به گلها صدمه نزنند.

نتيجهی اين آزمون بسيار جالب بود؛

آنها ملاحظه میكنند جاهایی که بچهها در آن بازی کردند، گلها با نشاط تر و شادابتر شدند و زودتر هم رشد کردند!

دانشمندان نتیجهی تحقیقات خود را به دولت هلند اعلام کردند.

دولت هلند بخشنامهای به مهد کودکها داد که هر مهد کودک موظف شد هفتهای یک روز، مهد را تعطيل کرده و بچهها را به مراکز پرورش گل برده و اجازه دهند تا در آنجا به بازی مشغول شوند. اين كار باعث شد كه محصول گلها به طرز چشمگيری افزايش پيدا كند و كودكان نيز دارای نشاطی مضاعف شدند.

نشاط و شادابی نه فقط انسانها بلکه به تمام موجودات زنده انرژی مثبت میدهد و عشق به زيستن را افزايش میبخشد.

از نشاط و شادمانی و انرژی فرزندانمان بهره ببریم.

****************************************

وجود مبارک رسول الله و علی علیهما السلام در حاشیه باغی نشسته بودند و زنبور عسلی در بالای سر مبارک شان در پرواز بود .

پیامبر به علی ع فرمود: علی جان می دانی این زنبور عسل چه میگوید؟

علی ع عرض کرد: نه یا رسول الله

پیامبر فرمودند: میگوید یا رسول الله درآن گوشه باغ مقداری عسل ذخیره دارم به علی ع بگویید با من بیاید آن را بیاورد با هم میل کنید.

ضمنا من صاحب و مالک ندارم عسل مربوط به خودم است.

مولای متقیان بدنبال زنبور رفت و عسل را آورد.

علی ع به پیامبر عرض کرد:

یا رسول الله مزه همه گلها یا تلخ هستند و یا گس؛ پس عسل چرا این قدر شیرین می شود؟

پیامبر فرمود:

همین سؤال را از خود زنبور می کنیم.

پیامبر رو به زنبور فرمود:

به اذن الله جواب این سؤال را به ما بگو .

زنبور عرض کرد:

یا رسول الله حق با علی ع است مزه همه گلها یا تلخ هستند یا گس .....اما خداوند تبارک و تعالی از اول خلقت بما یاد داده است هر وقت که میخواهیم شهد گلی را بمکیم در هر بار برشما و اهل بیت گرامی ات صلوات میفرستیم و به برکت صلوات بر محمد و آل محمد شهد تلخ عسل شیرین میشود و داروی خیلی از امراض هم میگردد.

(کنزالعمال،ج 1، ح2219)

تنها خوردنی که در قرآن شفا دانسته شده، عسل است.

زندگی ات را شیرین کن با ذکر شریف صلوات بر محمد و آل محمد

اللهم صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم

****************************************

عارف وارسته مرحوم آخوند ملاعلی همدانی (ره) روزی در مشهد، خدمت حاج شیخ حسنعلی نخودکی اصفهانی رسید و از ایشان تقاضای موعظه کرد،

حاج شیخ حسنعلی در جواب میگوید: «مرنج و مرنجان».

مرحوم آخوند ملاعلی همدانی میگوید: خب «مرنجان» راحت است، ما کاری میکنیم که خودمان را بسازیم و کسی را از خود ناراحت نکنیم، اهانت به کسی نمیکنیم، غیبت کسی را نمیکنیم و این را میشود انجام داد، اما «مرنج» را چکار کنیم؟ کسی به ما بدی میکند، غیبتمان را میکند، پولمان را میخورد، قهراً انسان رنجش پیدا میکند، مگر میشود چنین چیزی که انسان نرنجد؟

فرمودند: بله، گفت: چطور؟

فرمود: «خودت را کسی ندان»، عیب کار ما همینجا است. ما خودمان را کسی میدانیم. به ثروتمان، به علممان، به ریاستمان، به هر چیزی میبالیم، لذا هیچ کس جرات ندارد به ما تو بگوید.

مرحوم آخوند اين نصيحت را اين چنين به نظم در آورده بود:

شنیدم من از عالم نکته دانی به من گفت در عنفوان جوانی

دلی را بدست آر اگر اهل حالی وگرنه مرنجان دلی تا توانی

****************************************

پدري ﻫﻨﮕﺎﻡ ﻣﺮﮒ به فرزندش گفت :

ﻓﺮﺯﻧﺪﻡ ﺗﻮ ﺭﺍ ﺳﻪ ﻭﺻﯿﺖ ﺩﺍﺭﻡ! امیدوارم ﺑﻪ ﺍﯾﻦ ﺳﻪ ﻭﺻﯿﺖ ﻣﻦ ﺗﻮﺟﻪ ﮐﻨﯽ!

١) ﺍﮔﺮ ﺧﻮﺍﺳﺘﯽ ﻣﻠﮑﯽ ﺑﻔﺮﻭﺷﯽ ﺍﺑﺘﺪﺍ ﺩﺳﺘﯽ ﺑﻪ ﺳﺮﻭ ﺭﻭﯾﺶ ﺑﮑﺶ ﻭ ﺑﻌﺪ ﺁﻥ ﺭﺍ ﺑﻔﺮﻭﺵ!

٢) اﮔﺮ ﺧﻮﺍﺳﺘﯽ ﻗﻤﺎﺭ ﺑﺎﺯﯼ ﮐﻨﯽ ﺳﻌﯽ ﮐﻦ ﺑﺎ ﺑﺰﺭﮔﺘﺮﯾﻦ ﻗﻤﺎﺭ ﺑﺎﺯ ﺷﻬﺮ ﺑﺎﺯﯼ ﮐﻨﯽ!

٣) ﺍﮔﺮ ﺧﻮﺍﺳﺘﯽ ﺳﯿﮕﺎﺭ ﯾﺎ ﺍﻓﯿﻮﻧﯽ ﺷﺮﻭﻉ ﮐﻨﯽ ﺑﺎ ﺁﺩﻡ ﺑﺰﺭﮔﺴﺎﻟﯽ ﺷﺮﻭﻉ ﮐﻦ!

ﻣﺪﺗﯽ ﭘﺲ ﺍﺯ ﻣﺮﮒ ﭘﺪﺭ، ﭘﺴﺮ ﺗﺼﻤﯿﻢ ﮔﺮﻓﺖ ﺧﺎﻧﻪ ﭘﺪﺭﯼ ﺭﺍ ﺑﻔﺮﻭﺷﺪ.

ﭘﺲ ﺑﻪ ﻧﺼﯿﺤﺖ ﭘﺪر، ﺁﻥ ﻣﻠﮏ ﺭﺍ ﺳﺮ ﻭ ﺳﺎﻣﺎﻥ ﺩﺍﺩ.

ﭘﺲ ﺍﺯ ﺍﺗﻤﺎﻡ ﮐﺎﺭ ﺩﯾﺪ ﺧﺎﻧﻪ ﺑﺴﯿﺎﺭ ﺯﯾﺒﺎ ﺷﺪﻩ ﻭ ﺣﯿﻒ ﺍﺳﺖ ﮐﻪ ﺑﻔﺮﻭﺷﺪ ﭘﺲ ﻣﻨﺼﺮﻑ ﺷﺪ!

ﺑﻌﺪ ﺧﻮﺍﺳﺖ ﻗﻤﺎﺭ ﺑﺎﺯﯼ ﮐﻨﺪ، ﭘﺲ ﺍﺯ ﭘﺮﺱ ﻭ ﺟﻮﯼ ﻓﺮﺍﻭﺍﻥ ﺑﺰﺭﮔﺘﺮﯾﻦ ﻗﻤﺎﺭ ﺑﺎﺯ ﺷﻬﺮ ﺭﺍ ﭘﯿﺪﺍ ﮐﺮﺩ، ﺩﯾﺪ ﺍﻭ ﺩﺭ ﺧﺮﺍﺑﻪ ﺍﯼ ﺯﻧﺪﮔﯽ ﻣﯽ ﮐﻨﺪ!

ﻋﻠﺘش را ﭘﺮﺳﯿﺪ ﮔﻔﺖ: "ﻫﻤﻪ ﺩﺍﺭﺍﯾﯿﻢ ﺭﺍ ﺩﺭ ﻗﻤﺎﺭ ﺑﺎﺧﺘﻪ ﺍﻡ!"

ﺩﺭ ﻧﺘﯿﺠﻪ ﺑﻪ ﻋﻤﻖ ﻧﺼﺎﯾﺢ ﭘﺪﺭﺵ ﭘﯽ ﺑﺮﺩ...

میخواست ﺑﺎ ﻣﺮﺩ ﭘﻨﺠﺎﻩ ﺳﺎﻟﻪ ﺍﯼ ﮐﻪ ﭘﺪﺭ ﯾﮑﯽ ﺍﺯ ﺩﻭﺳﺘﺎﻧﺶ ﺑﻮﺩ ﺩﻭﺩ ﺭﺍ ﺷﺮﻭﻉ ﮐﻨﺪ ﻭﻟﯽ ﻭﻗﺘﯽ ﮐﻪ ﺍﻭ ﺭﺍ ﻧﺰﺩﯾﮏ ﺑﻪ ﻣﻮﺕ ﯾﺎﻓﺖ ﮐﻪ ﺑﺮ ﺍﺛﺮ ﻣﻮﺍﺩ ﻣﺨﺪﺭ ﺑﻮﺩ!

ﺧﺪﺍ ﺭﺍ ﺷﮑﺮ ﮐﺮﺩ ﻭ ﺑﺮﺍﯼ ﭘﺪﺭ ﺭﺣﻤﺖ ﺧﺪﺍﻭﻧﺪ ﺭﺍ ﺧﻮﺍﺳﺘﺎﺭ ﺷﺪ...

برای سلامتی همه پدرهایی که هستند و عاشقانه فرزندانشان را دوست دارند و شادی روح پدرانی که رفته اند، صلوات

****************************************

شخصی نزد حکیمی رفت و گفت: فلانی پشت سرت چیزی گفته است...

حکیم گفت: در این گفته ات سه خیانت است:

۱. شخصی را نزد من خراب کردی...

۲. فکر مرا بیهوده مشغول کردی...

۳.خودت را نزد من خوار کردی...

دیگری نزد حکیم آمد و گفت:

خبر داری فلانی درباره ات چه قدر غیبت و بدگویی کرده

حکیم با تبسم گفت:

او تیری را بسویم پرتاب کرد که به من نرسید؛ تو چرا آن تیر را از زمین برداشتی

و در قلبم

فرو کردی ؟

یادمان نرود هیچوقت سبب نقل کینه ها و دشمنیها نباشیم.

****************************************

چند نفر از پلی عبور میکردند که ناگهان دو نفر به داخل رودخانه خروشان افتادند...
همه در کنار رودخانه جمع شدند تا شاید بتوانند به آنها کمک رسانند... ولی وقتی دیدند شدت آب آنقدر زیاد است که نمیتوان برایشان کاری کرد، به آن دو گفتند که امکان نجاتتان وجود ندارد! و شما به زودی خواهید مرد!!!

در ابتدا آن دو مرد این حرف ها را نادیده گرفتند و کوشیدند که از آب بیرون بیایند اما همه دائما به آنها میگفتند که تلاشان بی فایده است و شما خواهید مرد!!!

پس از مدتی یکی از دو نفر دست از تلاش برداشت و جریان آب او را با خود برد. اما شخص دیگر همچنان با حداکثر توانش برای بیرون آمدن از آب تلاش می کرد...

بیرونی ها همچنان فریاد می زدند که تلاشت بی فایده هست... اما او با توان بیشتری تلاش میکرد و بالاخره از رودخانه خروشان خارج شد. وقتی که از آب بیرون آمد، معلوم شد که مرد نا شنواست.
در واقع او تمام این مدت فکر می کرده که دیگران او را تشویق می کنند...!!!

«ناشنوا باش وقتی همه از محال بودن آرزوهایت سخن میگویند»

****************************************

میگویند در کشور ژاپن مرد میلیونری زندگی میکرد که از درد چشم خواب بچشم نداشت و برای مداوای چشم دردش انواع قرصها و آمپولها را بخود تزریق کرده بود اما نتیجه چندانی نگرفته بود.

وی پس از مشاوره فراوان با پزشکان و متخصصان زیاد درمان درد خود را مراجعه به یک راهب مقدس و شناخته شده میبیند. وی به راهب مراجعه میکند و راهب نیز پس از معاینه وی به او پیشنهاد که مدتی به هیچ رنگی بجز رنگ سبز نگاه نکند.

وی پس از بازگشت از نزد راهب به تمام مستخدمین خود دستور میدهد با خرید بشکه های رنگ سبز تمام خانه را با سبز رنگ آمیزی کند. همینطور تمام اسباب و اثاثیه خانه را با همین رنگ عوض میکند. پس از مدتی رنگ ماشین، ست لباس اعضای خانواده و مستخدمین و هر آنچه به چشم میآید را به رنگ سبز و ترکیبات آن تغییر میدهد و البته چشم دردش هم تسکین مییابد.

بعد از مدتی مرد میلیونر برای تشکر از راهب وی را به منزلش دعوت مینماید راهب نیز که با لباس نارنجی رنگ به منزل او وارد میشود متوجه میشود که باید لباسش را عوض کرده و خرقهای به رنگ سبز به تن کند.

او نیز چنین کرده و وقتی به محضر بیمارش میرسد از او میپرسد آیا چشم دردش تسکین یافته؟

مرد ثروتمند نیز تشکر کرده و میگوید: " بله. اما این گرانترین مداوایی بود که تاکنون داشته."

مرد راهب با تعجب به بیمارش میگوید بالعکس این ارزانترین نسخهای بوده که تاکنون تجویز کردهام. برای مداوای چشم دردتان، تنها کافی بود عینکی با شیشه سبز خریداری کنید و هیچ نیازی به این همه مخارج نبود.

برای این کار نمیتوانی تمام دنیا را تغییر دهی، بلکه با تغییر چشم اندازت میتوانی دنیا را به کام خود درآوری. تغییر دنیا کار احمقانه ای است اما تغییر چشم اندازمان ارزانترین و موثرترین روش میباشد

آسان بیندیش، راحت زندگی کن.

****************************************

در نزدیکی ده درویشی، مکان مرتفعی بود که شبها باد می آمد و فوق العاده سرد میشد.

روزی دوستان درویش گفتند:

اگر بتوانی یک شب تا صبح بدون آنکه از آتشی استفاده کنی در آن تپه بمانی، ما یک سور به تو می دهیم وگرنه تو باید یک مهمانی مفصل به همه ما بدهی.

درویش قبول کرد و شب در آنجا رفت و تا صبح به خود پیچید و سرما را تحمل کرد و صبح که آمد گفت:

من برنده شدم و باید به من سور دهید.

گفتند: یعنی از هیچ آتشی استفاده نکردی؟

درویش گفت: نه، فقط در یکی از دهات اطراف یک پنجره روشن بود و معلوم بود شمعی در آنجا روشن است.

دوستان گفتند: همان آتش تو را گرم کرده و بنابراین شرط را باختی و باید مهمانی بدهی!

درویش به ناچار قبول کرد و گفت:

پس فلان روز ناهار به منزل ما بیایید...

روز موعود، دوستان یکی یکی آمدند، اما نشانی از ناهار نبود.

گفتند: درویش، انگار ناهاری در کار نیست.

درویش گفت: چرا ولی هنوز آماده نشده، دو سه ساعت دیگه هم گذشت باز ناهار حاضر نبود.

درویش گفت: آب هنوز جوش نیامده که برنج را درونش بریزم.

دوستانش به آشپزخانه رفتند تا ببینند چگونه آب به جوش نمی آید.

دیدند درویش، یک دیگ بزرگ به طاق آویزان کرده و دو متر پایین تر یک شمع کوچک زیر دیگ نهاده.

گفتند: این شمع کوچک چگونه می تواند از فاصله دو متری دیگ به این بزرگی را گرم کند؟!

درویش گفت: چطور از فاصله چند کیلومتری، شمعی می توانست مرا روی تپه گرم کند؟ پس حالا شما بنشینید تا آب جوش بیاید و غذا آماده شود!...

نکته: با همان متری که دیگران را اندازه گیری می کنید اندازه گیری می شوید...

****************************************

پس از آنکه حضرت نوح علیه السلام قوم گنه کار خود را نفرین کرد و طوفان همه آنها را از بین برد، ابلیس نزد او آمد و گفت : تو بر گردن من حقی داری که می خواهم آن را ادا کنم!

نوح گفت : چه حقی؟!

خیلی بر من سخت و ناگوار است که من بر تو حقی داشته باشم!

ابلیس گفت : همان که تو بر قومت نفرین کردی و همه آنها به هلاکت رسیدند و دیگر کسی نمانده که من او را گمراه سازم! بنابراین تا مدتی راحت هستم تا نسل دیگری بیاید!

نوح فرمود : حالا می خواهی چه جبرانی کنی؟!

ابلیس گفت :

در سه جا مراقب حيله من باش!

➊ هنگامی که خشمگین شدی!

➋ هنگامی که بین دو نفر قضاوت می کنی!

➌ هنگامی که با زن نامحرم خلوت می کنی و هیچ کس نزد شما دو نفر نیست!

در چنین مواقعی به یاد من باش که کار خود را خواهم کرد.

بحارالانوار ج۱۱ ص۳۱۸

****************************************

ملاهادی سبزواری، فیلسوف بزرگ اسلامی، در سال 1247 هجری قمری جهت زیارت خانۀ خدا و انجام مناسک حج راهی حجاز گردید. پس از مراسم حج از طریق دریا وارد بندر عباس شد ، و از آن جا روانۀ کرمان گشت که پس از ورود به کرمان به علت مرگ فتحعلی شاه دومین حاکم از سلسلۀ قاجار ، و ناامنی کشور به ناچار در کرمان اقامت گزید. از آنجایی که در کرمان کسی او را نمی شناخت فرصت را مغتنم شمرد و به سیر و سلوک و تهذیب نفس پرداخت و در این راستا در مدرسۀ علمیۀ معصومیه مشغول خدمتگزاری به طلاب می شود . خادم مدرسه که مجذوب اخلاق ، تقوا و خلوص ملا هادی شده بود، دخترش را به همسری او در آورد.

اگر چه ملا هادی شاهد بود که طلاب آن مدرسه شعرهای منظومه او را درست معنی نمی کردند، امّا سعی می کرد تا با آنان وارد بحث نشود و همچنان ناشناخته بماند.

وقتی در مدرسۀ معصومیۀ کرمان بود، با نهایت تواضع و فروتنی مسئولیت نظافت مدرسه را تقبل کرده بود. وی که آن زمان حدود 40 سال سن داشت طلاب مدرسه او را آقا هادی صدا می کردند.

آیت الله حاج سید جواد امام جمعه شیرازی که از مدرسین مدرسۀ معصومیه بود و درس کلیات قانون می گفت: از حل مسئلۀ پیچیده ای باز ماند. روزی یکی از شاگردان با حاجی دربارۀ حالات و تحصیلات او صحبت می کرد. از حاجی سؤال کرد: آیا با علم هم آشنایی دارید ؟ فیلسوف بزرگ با کمال تواضع فرمود: مقداری از معقول و منقول را می دانم.

سپس از حاجی سؤال کرد : آیا از علم طب هم می دانی ؟ حاجی فرمود: بی اطلاع نیستم. طلبه همان مسئله را که استاد نتوانست حل کند، از حاجی سؤال کرد. حاجی با بیانی شیوا و دقیق پاسخ داد.

آن طلبه نیز در جلسۀ درس ، پاسخ را به استادش ارائه نمود. استاد گفت: این بیان ناشی از فکر تو نیست، از کجا آوردی ؟ طلبه پاسخ داد: شخصی که از خراسان به مدرسۀ ما آمده، دیروز به اتاق او رفتم، از او سؤال کردم، او چنین پاسخ داد

استاد به همراه شاگردانش به اتاق حاجی ملا هادی رفته و از او تجلیل کردند. معلوم شد شخصی که تاکنون خادم مدرسه بوده و با کمال تواضع به نظافت مدرسه و خدمت گزاری به طلاب افتخار می کرد، عالمی وارسته، فیلسوفی بزرگ و عارفی متقی است که جهت خودسازی و تزکیۀ نفس به جارو کشی مشغول شده است. حاجی تا دید اسرارش بر ملا می شود از کرمان به سبزوار هجرت کرد.

****************************************

شخصی نزد سقراط آمد و گفت: میدانی راجع به شاگردت چه شنیده ام؟

سقراط پاسخ داد: لحظه ای صبر کن.

آیا کاملا مطمئنی که آنچه که می خواهی بگویی حقیقت دارد؟

مرد: نه، فقط در موردش شنیده ام.

سقراط: آیا خبر خوبی است؟

مرد پاسخ داد: نه، برعکس.

سقراط: آیا آنچه که می خواهی بگویی، برایم سودمند است؟

مرد: نه واقعا.

سقراط: اگر می خواهی به من چیزی را بگویی که نه حقیقت دارد، نه خبر خوبی است و نه حتی سودمند است، پس چرا اصلا آن را به من می گویی؟

****************************************

روزی لقمان به پسرش گفت امروز به تو 3 پند می دهم که کامروا شوی.

اول اینکه سعی کن در زندگی بهترین غذای جهان را بخوری!

دوم اینکه در بهترین بستر و رختخواب جهان بخوابی !

سوم اینکه در بهترین کاخها و خانه های جهان زندگی کنی !!!

پسر لقمان گفت ای پدر ما یک خانواده بسیار فقیر هستیم چطور من می توانم این کارها را انجام دهم؟

لقمان جواب داد :

اگر کمی دیرتر و کمتر غذا بخوری هر غذايی که میخوری طعم بهترین غذای جهان را می دهد.

اگر بیشتر کار کنی و کمی دیرتر بخوابی در هر جا که خوابیده ای احساس می کنی بهترین خوابگاه جهان است.

و اگر با مردم دوستی کنی و در قلب آنها جای می گیری و آنوقت بهترین خانه های جهان مال توست...

****************************************

شما سوار یه اتوبوسی میشی ،

میشینی کنار یکی، بو سیگارش اذیتت میکنه...

میری اونور تر کنار یکی دیگه میشینی ،دهنش بو سیر میده...

میری اونورتر میشینی میبینی یکی بچش خرابکاری کرده...

درسته تحمل این وضع سخته...

اما شما نمیتونی از اتوبوس بری بیرون چون اصل اتوبوس سالمه...

چون راننده اتوبوس سالمه...

شما برای رسیدن به مقصد نیاز به اتوبوس سالم و راننده سالم داری...

جمهوری اسلامی و رهبری این نظام مصداق اتوبوس سالم و راننده سالم است...

اگر این اتوبوس رو ترک کنید دیگر اتوبوس ها شما رو به مقصد نمیرسونه...

اتوبوس آمریکارو ببینید...

اتوبوس اروپارو ببینید...

هم اصل اتوبوسش ناسالمه هم رانندش مسته...

حالا یه مسؤلی خطایی میکنه...

دلیل بر ناسالم بودن اصل نظام و راهبرد آن نیست...

پس نباید از اتوبوسی که چون مسافرانش خلاف دارن ولی اصلش سالمه و رانندش سالمه بیرون آمد...

چون اتوبوس و راننده ی سالم دیگری وجود ندارد...

پس باید بود و خلاف مسافری را هشدار داد و جلوگیری کرد...

باید خلاف مسؤلی را هشدار داد و جلو گیری کرد...

ولی از اصل نظام و رهبری نباید روی گردانیم...

(استاد قرائتی)

****************************************

در بیابانی می رفتم که زنی تنها را دیدم به او گفتم تو کیستی؟

زن گفت: «و بگو سلام پس بزودی خواهید دانست» (زخرف، 89)

پس بر او سلام کردم و گفتم :در این جا چه می کنی؟

زن جواب داد: «و کسی را که خدا او را هدایت کند گمراه نمی شود» (زمر، 37)

گفتم: تو از جن هستی یا از انس؟

زن جواب داد: «ای بنی آدم زینت های خود را با خود بردارید» (اعراف، 31)

گفتم از کجا آمده ای؟

جواب داد: «از جای دور» (قصص،44)

گفتم: کجا می خواهی بروی؟

جواب داد: «و برای خداست برعهده مردمی که استطاعت دارند حج بجا آورند» (آل عمران،97 )

گفتم: چند روز است که حرکت کرده اید؟

جواب داد: «ما آسمانها و زمین را در شش روز خلق کردیم» (ق، 38)

گفتم آیا غذایی میل داری؟

جواب داد: «ما آنها را جسدهایی قرار نداده ایم که غذا نخوررند» (انبیاء،8)

گفتم: تندتر بیا و عجله مکن؟

جواب داد: «خداوند هر کس را به اندازه توانش تکلیف می کند» (بقرة، 286)

گفتم: آیا پشت سر خود سوارت کنم؟

جواب داد: «اگر در آسمان و زمین خدایی جز الله بود فاسد می شدند» (انبیاء، 22)

پس پیاده شدم و او را سوار کردم ، او گفت: «سپاس خدای را که این (چهار پا) را برای ما تسخیر کرد» (زخرف،13)

پس به قافله رسیدیم گفتم آیا در بین قافله کسی را داری؟

جواب داد: «ای داوود ما ترا خلیفه روی زمین قرار دادیم» (ص، 26.) و «محمد، تنها رسول خداست» (آل عمران،144) «ای یحیی کتاب را بگیر» (مریم،12) «ای موسی من خدا هستم» (قصص،30)

پس من این چهار نام را صدا زدم، در این موقع چهار جوان به سوی آن زن آمدند! گفتم: اینان با تو چه نسبتی دارند؟

جواب داد: «مال و فرزندان زینت زندگی دنیا هستند» (کهف،46)

پس وقتی جوانان به نزد آن زن آمدند به آن ها گفت: «ای پدر او را اجیر کن (استخدام کن) بدرستی که او بهترین کسی است که اجیر کرده ای و نیرومند و درستکار است» (قصص،26)

پس آنان چیزهایی به من دادند، زن گفت: «و خداوند چند برابر می کند برای کسی که بخواهد» (بقره،261)

پس آن جوانان بیشتر به من دادند! من از آنان پرسیدم این زن کیست؟

گفتند: این مادر ما فضه، کنیز حضرت زهرا (سلام الله علیها) است که بیست سال است فقط با قرآن جواب می دهد.

(بحارالانوار، ج 43، ص 187)

دختر فكر بكر من، غنچه لب چو واكند

از نمكين كلام خود حق نمك ادا كند

مفتقرا متاب رو از در او به هيچ سو

زانكه مس وجود را فضه او طلا كند

(آیت الله غروی اصفهانی کمپانی)

****************************************

شخصی نزد حکیمی رفت و گفت: فلانی پشت سرت چیزی گفته است...

حکیم گفت: در این گفته ات سه خیانت است:

۱. شخصی را نزد من خراب کردی...

۲. فکر مرا بیهوده مشغول کردی...

۳.خودت را نزد من خوار کردی...

دیگری نزد حکیم آمد و گفت:

خبر داری فلانی درباره ات چه قدر غیبت و بدگویی کرده

حکیم با تبسم گفت:

او تیری را بسویم پرتاب کرد که به من نرسید؛ تو چرا آن تیر را از زمین برداشتی

و در قلبم

فرو کردی ؟

یادمان نرود هیچوقت سبب نقل کینه ها و دشمنیها نباشیم.

****************************************


موضوعات مرتبط: مذهبی ، داستان کوتاه
برچسبها: داستانک , داستان کوتاه , داستان های آموزنده , داستان های مذهبی , پیامک

برچسب: نویسنده: مانی عابدی تاريخ: سه شنبه 9 خرداد 1396 ساعت: 14:02

صفحه بندی