اسارت یک تیپ کامل از ارتش عراق در عملیات محرم
عملیات محرم در سالهای ابتدای جنگ به مورد اجرا گذاشته شد. لشکر هشت نجف اشرف در این عملیات یک تیپ کامل از ارتش عراق را به اسارت گرفت.
فرمانده تیپ عراقی چنان غافلگیر شده بود که باور نمیکرد یک جوان ۲۳ ساله فرمانده لشکری باشد که تیپ او را محاصره کرده و او را به اسارت گرفته است. اسیر شده است. احمد به او گفت سوار جیپ من شو تا با هم برویم و تیپ تو را خلع سلاح کنیم.
افسر عراقی به احمد گفت تو کی هستی که به من دستور میدهی؟
وقتی احمد کاظمی به او گفته بود که من فرمانده لشکر هستم، آن نامرد به احمد توهین کرده و گفته بود تو آشپز من هم نیستی!
شهید کاظمی هم به او گفته بود حالا نشانت میدهم که آشپز تو هستم یا نه!
وقتی فرمانده عراقی دید که مجموع تیپ به محاصره افتاده است فرماندهان گردانهای تیپ را صدا زد و یکی پس از دیگری تسلیم شدند.
همین فرمانده تیپ بود که در دوران اسارت متحول شد و بعد فرماندهی یکی از یگانهای لشکر بدر را بر عهده گرفت.
منبع: سردار سرتیپ پاسدار علی فدوی و سایت شهید کاظمی
************************************
معنای الرجال قوامون علی النساء از زبان همسر یک شهید.:
روز خواستگاری برایم گفت :
«الرّجالُ قوّامون علی النساء»
به دل گرفتم...
هنوز نیامده...
سلطنت میخواهد...
اما...
روزها گذشت...
طعم عشق...
را چشیدم...
نازدانه ام را که حمل میکردم...
آیه روز خواستگاری را...
معنا کرد...
(کسی که ایستاده را "قائم" می گویند...
و کس دیگری که می ایستاند را "قوّام"...
حالا بخوان:
«الرّجالُ قوّامون علی النساء»
مردت که مرد باشد...
تورا می ایستاند)
آری چه زیبا مرد من...
مرا مقاوم کرد...
چه زیبا مرا ایستاند...
آن زمان که...
تابوت شهیدم را...
در آغوش گرفتم...
اشک پهنای صورتم را پوشاند...
اما...
در دلم...
به ایمان...عزت...غیرت و .....همسر شهیدم
************************************
عملیات بیت المقدس تازه تمام شده بود که خبر رسید اسرائیل به جنوب لبنان حمله کرده.
از طرف سپاه چند نفر رو انتخاب کردند که برای ایجاد یک قرارگاه به لبنان اعزام شوند. من هم یکی از انتخاب شده ها بودم.
وقتی برادرم حسن، فهمید آماده رفتن شدم، بهم گفت:
«نکنه فکر کنی چون برای جنگ با اسرائیل انتخاب شدی، کسی هستی و مهم شدی؛ نکنه غرور بگیردت.
اینم بدون که تو با نیروهای بسیجی هیچ فرقی نداری. اونجا هم که رفتی برای خدا کار کن و مراقب باش خودت رو گم نکنی.»
از خاطرات سردار محمد حسین باقری فرمانده ستاد کل نیروهای مسلح
************************************
شاهرخ ضرغام قبل از انقلاب، چون بستر فساد برایشان فراهم بود، فاسد شده بود. اهل شراب و فساد بود. در کاباره کار می کرد. تمام بدنش پر خالکوبی بود.
اما به مقدسات احترام می گذاشت. در ماه محرم و صفر و ماه رمضان لب به شراب نمی زد. عاشق امام حسین (علیهالسلام) و مراجع تقلید و سادات بود. بسیار غیرتمند بود بود و جثه و هیکل قوی ای داشت.
همین مسائل باعث شد که بعد از انقلاب عوض شود. عاشق امام خمینی شد.
به جبهه رفت. چون بدنش پر از خالکوبی بود گفت: «خدایا اول پاکش کن بعد خاکش کن».
همین طور هم شد. بدنش پودر شد و هیچ اثری از او باقی نماند.
************************************
اول تابستون سال ۶۱ بود که به عقد هم دراومدیم...
یه ماه بعد عروسیمون بود و سه_چهار روز بعد دوتایی رفتیم مشهد...
یادمه وقتی واسه زیارت مشرف شدیم حرم نگاهی بهم کرد و گفت : "طیبه خانوم...
میخوام یه دعا کنم دوست دارم تو آمین بگی ...
با خنده گفتم :
"تا چی باشه…"
جواب داد :
"تو کارت نباشه..."
گفتم :"باشه...
هر چی شما بگین آقااا... "
ای کاش این حرفو نمیزدم...
چون تا این جمله رو گفتم رو کرد به گنبد طلایی امام رضا (علیه السلام) دستاشو بلند کرد و گفت :
)خدا کند به دلت مهر این غلام افتد
به رنگ سرخ شهادت در آوری من را)
ألْلّهُمَّ أَرْزُقْنَا تُوفِيق َأَلْشَّهَادَةَ فِي سَبِيلِک...
دلم لرزید...
عرق سردی به تنم نشست...
قطرات اشک بود که بی امون رو گونه هام سرازیر میشد...
اما چه کنم که بهش قول آمین گفتن داده بودم، با صدایی حزین و گرفته از بغض گفتم...
"آمین... "
همسرشهیدحسین علی پور کناری
************************************
اوايل سال 72 بود و گرماي فكه. در منطقه عملياتي والفجر مقدماتي ،بين كانال اول و دوم،مشغول كار بوديم.
چند روزي مي شد كه شهيد پيدا نكرده بوديم.هر روز صبح زيارت عاشورا مي خوانديم و كار را شروع مي كرديم.گره و مشكل كار را در خود مي جستيم.مطمئن بوديم در توسلهايمان اشكالي وجود دارد.
آن روز صبح،كسي كه زيارت عاشورا مي خواند،توسلي پيدا كرد به امام رضا(ع).شروع كرد به ذكر مصائب امام هشتم و كرامات او.
مي خواند و همه زار زار گريه مي كرديم. در ميان مداحي،از امام رضا طلب كرد كه دست ما را خالي بر نگرداند.ما كه در اين دنيا همه خواسته و خواهشمان فقط باز گرداندن اين شهدا به آغوش خانواده هايشان است و…
هنگام غروب بود و دم تعطيل كردن كار و بر گشتن به مقر.ديگر داشتيم نااميد مي شديم. خورشيد مي رفت تا پشت تپه ماهورهاي رو به رو پنهان شود. آخرين بيلها كه در زمين فرو رفت،تكه اي لباس توجهمان را جلب كرد.همه سراسيمه خود را به آنجا رساندند.
با احترام و قداست شهيد را از خاك در آورديم.روزي اي بود كه آن روز نصيبمان شده بود.شهيدي آرام خفته به خاك. يكي از جيبهاي نظامي اش را كه باز كرديم تا كارت شناسايي و مداركش را خارج كنيم،در كمال حيرت و ناباوري ،ديديم كه يك آينه كوچك،كه پشت آن تصويري نقاشي شده از تمثال امام رضا(ع)نقش بسته به چشم مي خورد.از آن آينه هايي كه در مشهد ،اطراف ضريح مطهر مي فروشند.گريه مان در آمد. همه اشك مي ريختند.
جالب تر و سوزناكتر از همه زماني بود كه از روي كارت شناسايي اش فهميديم نامش (سيد رضا)است.شور و حال عجيبي بر بچه ها حكمفرما شد.ذكر صلوات و جاري اشك،كمترين چيز بود.شهيد را كه به شهرستان ورامين بردند،بچه ها رفتند پهلوي مادرش تا سر اين مسئله را دريابند.مادر بدون اينكه اطلاعي از اين امر داشته باشد،گفت:
پسر من علاقه و ارادت خاصي به حضرت امام رضا(ع)داشت.
************************************
اهمیت به بیت المال
خیلی کم پیش میآمد که بچههایش را همراه خود بیاورد. آن روز ظاهرا خانواده حاجی جایی رفته بودند و او مجبور شده بود محمّد مهدی را همراه خود بیاورد. از صبح که آمد خودش رفت جلسه و محمّد مهدی را پیش ما گذاشت.
جلسه که تمام شد مقداری موز اضافه آمده بود. یکی را به محمّد مهدی دادم تا لااقل از او نیز پذیرایی کرده باشم. نمیدانم چه کاری داشت که مرا احضار کرد. محمّد مهدی هم پشت سر من وارد دفتر شد. وقتی بچهاش را دید چهرهاش برافروخته شد، طوری که تا حالا اینقدر او را عصبانی ندیده بودم. با صدای بلند گفت: کی به شما گفت به او موز بدهید. گفتم: حاجی این بچه صبح تا حالا هیچ نخورده یه موز که به او بیشتر ندادهایم تازه از سهم خودم هم بوده. نگذاشت صحبتم نمام شود دست در جیبش کرد و هزار تومان به من داد و گفت: همین الان میروی و جای آن موز را میخری و میگذاری. البته به جای یک موز یک کیلو.
از خاطرات شهید احمد کاظمی
(منبع : کتاب احمد و سایت شهید کاظمی)
************************************
حرفهای شنیدنی پدر شهید داداشی؛آتش نشان ِپلاسکو
دیشب یاد یک چیز افتادم، دلم سوخت. من هر وقت در خیابانها عکس شهدا را میدیدم، به رسم احترام، سلام میکردم. حواسم بود عکسالعمل امیرحسین را ببینم. با خودم میگفتم شاید مثل بعضی جوانان امروزی بگوید: بابا این کارها چیه؟ اما میدیدم او هم به شهدا احترام میگذارد و سلام میدهد. دیشب با خودم گفتم: به شهدا احترام گذاشتی، به آنها ملحق شدی.»
پدر بغضش را فرو میخورد و ادامه میدهد: «چند وقت قبل که برای اعزام به سوریه داوطلب شدم ، امیرحسین هم گفت دلش میخواهد بیاید. مخالفتی نکردم. به شوخی به من میگفت: بابا خوب میشود برویم سوریه و شما شهید شوی و من بشوم فرزند شهید... من هم در جوابش به شوخی گفتم: برو بچه. من آنقدر عملیات دیدهام که با تجربه شدهام. آنجا اگر قرار باشد از میدان مین رد شویم، اول تو را جلو میاندازم، بعد خودم میروم...»
************************************
روز عید قربان که آقا آمده بودند در مسجد دانشگاه، بالای سر پیکر شهیدان حادثه فالکون، سردار سلیمانی از ایشان یک انگشتر گرفت و یک عبا و به آقا گفت: آن انگشتر را بدهید که خیلی باهاش نمار شب خواندهاید.
وقتی خواستیم بابا را خاک کنیم، سردار سلیمانی رفت داخل قبر. عبای آقا را پهن کرد. مقداری تربت کربلا آورده بود. آن را روی عبا پخش کرد.
بعدش بابا را گذاشتند داخل قبر و آن انگشتر را هم گذاشتند زیر زبان بابا.
من و سعید هم بالای قبر ایستاده بودیم. آنجا هم خیلی سعید خیلی بی تابی میکرد. رفت پایین توی قبر و به زور از بابا جدایش کردیم.
سردار سلیمانی و دکتر قالیباف هم خیلی متأثر بودند. عبا را دور بابا پیچیدند و…تمام شد!
به ما اجازه ندادند بالای سر قبر بمانیم و ببینیم که دارند خاک میریزند روی بابا.
از خاطرات سردار رشید اسلام، شهید احمد کاظمی
(منبع : کتاب احمد و سایت شهید کاظمی)
************************************
آخرین روزهای سال ۱۳۶۲ بود که خبر شهادت پدرم به ما رسید. بعد از یک هفته عزاداری، مادرم به همراه فامیل برای برگزاری مراسم یاد بود به زادگاه پدرم (خوانسار) رفتند و من هم بعد از هفت روز اولینبار به مدرسه رفتم.
همان روز برنامه امتحانی ثلث دوم را به ما دادند و گفتند (والدین باید آن را امضاء کنند.) آن شب با خاطری غمگین و چشمانی اشکآلود، با این فکر که چه کسی باید برنامه مرا امضاء کند به خواب رفتم.
در عالم رویا پدرم را دیدم که مثل همیشه خندان و پرنشاط بود. بعد از کمی صحبت به من گفت: [زهرا آن نامه را بیاور تا امضاء کنم.] گفتم: [کدام نامه؟] گفت: همان نامهای که امروز در مدرسه به تو دادند.
برنامه را آوردم اما هر خودکاری که برمیداشتم تا به پدرم بدهم قرمز بود. چون میدانستم پدرم با قرمز امضاء نمی کند، بالاخره یک خودکار آبی پیدا کردم و به او دادم و پدرم شروع کرد به نوشتن.
صبح که برای رفتن به مدرسه آماده میشدم از خواب دیشب چیزی خاطرم نبود. اما وقتی داشتم وسایلم را مرتب میکردم، ناگهان چشمم به آن برنامه افتاد.
باورم نمیشد! اما حقیقت داشت. در ستون ملاحظات برنامه دست خط پدرم که به رنگ قرمز نوشته بود: اینجانب نظارت دارم. سید مجتبی صالحی و امضاء...
امضای این شهید به عنوان معجزهی شهید سیدمجتبی صالحی خوانساری نامگذاری شده، که در تهران، خیابان طالقانی، موزه آثار شهدا نگهداری میشود. این امضا، با تعداد زیادی از امضاهای شهید تطبیق داده شده و آیت الله خزعلی هم مرقومه ای پای آن نوشته است.
************************************
اوایل جنگ بود. در جلسهای بنی صدر بدون «بسم الله» شروع کرد به حرف زدن، نوبت که به صیاد رسید به نشانهی اعتراض به بنی صدر که آن زمان فرمانده کل قوا بود، گفت : «من در جلسهای که اولین سخنرانش بی آنکه نامی از خدا ببرد، حرف بزند، هیچ سخنی نمی گویم».
از خاطرات امیر سپهبد شهید علی صیاد شیرازی
****************************************
در شهر رفت دنبال بنایی
عبدالحسین، اول در سبزی فروشی کار کرد و مدتی هم در شیر فروشی بود اما زود از آنجا بیرون آمد. میگفت سبزیفروش آشغال تحویل مردم میدهد و شیرفروش آب قاطی شیر میکند و میفروشد. خیلیها به او گفتند که اگر این کارها را نکنی رشد نمیکنی! و او هم میگفت: «نمیخواهم رشد کنم.»
یک روز صبح از خانه بیرون رفت و شب که برگشت، متر بنایی و کمی وسایل خریده بود. صبح رفت برای کار بنایی، وقتی آمد خیلی خوشحال بود، ۱۰ تومان مزد گرفته بود، به بچه نان که میداد، میگفت: «از صبح تا الان زحمت کشیدهام بخور، نان حلال است» بالاخره هم بنا شد.
از خاطرات سردار رشید اسلام، شهید عبدالحسین برونسی
(برگرفته از کتاب خاکهای نرم کوشک)
****************************************
سفر زاهدان و دبه روغن
گفت: میخوام برم زاهدان، میای؟ گفتم: ماموریته؟ گفت: نه، مسافرت هست.
میدانستم توی بحبوحه انقلاب به تنها چیزی که فکر نمیکند، مسافرت است. خیلی پیلهاش شدم تا ته و توی کار را در بیاورم، ولی نشد. در لو ندادن اسرار، قرص و محکم بود.
یک دبه روغن خرید. همان روز راه افتادیم.
زاهدان، مرا گذاشت توی یک مسافرخانه، خودش رفت. هرچه اصرار کردم مرا هم ببرد، قبول نکرد. گفتم: پس منو چرا آوردی؟
گفت: اگر لازم شد، بهت میگم.
دو روز بعد برگشت؛ بدون دبه روغن. گفت: بریم. گفتم: بریم؟ به همین راحتی!
باز هر چه اصرار کردم بگوید کجا رفته، چیزی نگفت.
تا بعد از پیروزی انقلاب آن راز را پیش خودش نگه داشت. بعد از انقلاب، یک روز بالاخره رضایت داد بگوید که قضیه چه بوده است. گفت: من اون روز رفتم پیش حاج آقا خامنهای، از یکی از علما نامه داشتم براشون، دبه روغن رو هم برای ایشون برده بودم.
از خاطرات سردار رشید اسلام، شهید عبدالحسین برونسی
(برگرفته از کتاب خاکهای نرم کوشک)
****************************************
جعبه شیرینی رو گرفتم جلوش،
یکی برداشت و گفت: می توانم یکی دیگه بردارم؟
گفتم: سید جان! این چه حرفیه؟
برداشت.... ولی هیچ کدوم رو نخورد.
.... کار همیشگی اش بود.
هر جا غذای خوشمزه یا شیرینی یا شکلات تعارفش می کردند، می گفت:
«می برم با خانم و بچه هام می خورم. شما هم این کار رو انجام بدید. اینکه آدم شیرینی های زندگیش رو با زن و بچه اش تقسیم کنه، خیلی توی زندگیش تأثیر میذاره...».
(از خاطرات سید شهیدان اهل قلم، سید مرتضی آوینی، به نقل از کتاب دانشجویی شهید آوینی، ص41)
برچسب:
نویسنده: مانی عابدی