آقا مصطفی وقتی می خواست برا عروسی اش کارتِ دعوت بنویسه، برا اهل بیت (ع) هم کارت فرستاد. یه کارتِ دعوت نوشت برا امام رضا(ع) ، مشهد. یه کارت برای امام زمان(ع)، مسجد جمکران. یه کارت هم به نیتِ دعوت کردنِ حضرت زهرا(س) نوشت و انداخت توی ضریحِ حضرت معصومه...
قبل از عروسی حضرت زهرا(س) اومدند به خواب مصطفی و بهش فرمودند: « چرا دعوت شما را رد کنیم؟ چرا به عروسی شما نیاییم؟ کی بهتر از شما؟ ببین همه آمدیم. شما عزیز ما هستی. »
خاطره ای از زندگی روحانی شهید مصطفی ردانی پور
منبع: یادگاران ۸ (کتاب شهید ردانی پور) ، ص ۸۴
****************************************
سنم كم بود، گذاشتندم بيسيمچي؛ بيسيمچي ناصر كاظمي كه فرماندهي تيپ بود.
چند روزي از عمليات گذشته بود و من درست و حسابي نخوابيده بودم. رسيديم به تپهاي كه بچههاي خودمان آنجا بودند. كاظمي داشت با آنها احوالپرسي ميكرد كه من همانجا ايستاده تكيه دادم به ديوار و خوابم برد.
وقتي بيدار شدم، ديدم پنج دقيقه بيشتر نخوابيدهام، ولي آنجا كلي تغيير كرده بود. يكي از بچهها آمد و گفت: «برو نمازهاي قضايت را بخوان.» اول منظورش را نفهميدم؛ بعد حاليام كرد كه بيست و چهار ساعت است خوابيدهام. توي تمام اين مدت خودش بيسيم را برداشته بود و حرف ميزد.
****************************************
وسايل نيروهايم را چك ميكردم. ديدم يكي از بچهها با خودش كتاب برداشته؛ كتاب دبيرستان. گفتم «اين چيه؟» گفت: «اگر يه وقت اسير شديم، ميخوام از درس عقب نيفتم.» كلي خنديدم.
****************************************
عادت داشتند با هم بروند منطقه؛ بچههاي يك روستا بودند. فرماندهشان كه يك سپاهي بود از اهالي همان روستا، شهيد شد. همهشان پكر بودند. ميگفتند شرمشان ميشود بدون حسن برگردند روستايشان.
همان شب بچهها را براي مأموريت ديگري فرستادند خط. هيچ كدامشان برنگشتند. ديگر شرمندهي اهالي روستايشان نميشدند.
****************************************
مرحله اول عملیات که تمام می شود، آزاد باش می دهند و یک جعبه کمپوت گیلاس؛ خنک ، عین یک تکه یخ . انگار گنج پیدا کرده باشیم توی این گرما. از راه نرسیده، می گوید«می خواین از مهمونتون پذیرایی کنین؟» می گویم « چشمت به این کمپوتا افتاده؟ اینا صاحاب دارن. نداشته باشن هم خودمون بلدیم چی کارشون کنیم .» چند دقیقه می نشیند.تحویلش نمی گیریم،می رود. علی که می آید تو ، عرق از سر و رویش می بارد. یک کمپوت می دهم دستش. می گویم «یه نفر اومده بود ، لاغر مردنی. کمپوت می خواست بهش ندادیم. خیلی پر رو بود. » می گوید «همین که الان از این جا رفت بیرون؟ یه دست هم نداشت؟ » می گویم « آره . همین» می گوید « خاک ! حاج حسین بود .»
از خاطرات شهید سردار حسین خرازی
****************************************
عاقد صدا زد: پدر عروس لطفا تشریف بیاورند
پدر بزرگ سنگین از جایش بلند شد
گوشه ی چشمهای دخترک خیس شد ...
****************************************
چشمهای هر دو به هم خیره مانده بود. سالهاست یکی تبخیر میشود و یکی میبارد.
دریا، آسمان...
امروز تمام دریا تبخیر شد و آسمانی ماند همیشه ابری.
و پدری که دیگر شیمیایی نیست و مادری که ...
****************************************
از همان کودکی بارها شنیده بود که صندلی وفا ندارد.
بیست و دو سالش نمیشد که یک صندلی قسمت او شد.
او، حالا دقیقا بیست و هفت سال است که با آن صندلی اخت شده است.
گویا این بار آن قانون همیشگی میخواهد نقض شود و این صندلی چرخدار تا روز شهادتش با او بماند...
****************************************
بار اولش بود که آمده بود منطقه.
پرسیده بودند بار چندم است که می آیی؟
گفته بود بار آخر...
****************************************
حاج حسین مجروح شیمیایی بود
کمیسیون پزشکی تصویب کرد که برای درمان بره خارج از کشور
حاجی مخفیانه با پزشک معالج خودش تماس گرفت
ازش خواست صادقانه با او در موردی بیماری اش صحبت کنه
دکتر گفت: هیچ درمانی برا بیماریش وجود نداره و اعزامش بی فایده است
حاج حسین هم بلافاصله با مسئولین مربوطه تماس گرفت و گفت:
حاضر نیستم بیت المال رو صرف کاری کنین که نتیجه نداره!
خاطره ای از زندگی شهید حاج حسین محمدیانی
راوی: عموی شهید
منبع: کتاب حافظان بیت المال ، ص145
****************************************
سرمزار اميرنشسته بودم که جوانی آمدو گفت:شما بااين شهيد
نسبتي دارين؟گفتم: بله! من برادرش هستم.
گفت:راستش من مسلمان نبودم.يه روز اتفاقي عکس برادرتون و ديدم، حالت
عجيبي بهم دست داد. انگار عکسش باهام حرف ميزد. با ديدنش
عاشق اسلام شدم!
راوي: برادر شهيدامير حاج اميني
****************************************
هم سن پسر خودم بود؛ 13 و یا شاید 14 ساله..
وسط عملیات ناگهانی نشست!
گفتم : الآن چه وقت استراحت کردنه بچه؟!
گفت: بند پوتینم شل شده!..می بندم راه می افتم!
پسرک نشست ولی دیگه بلند نشد. هردو پایش تیر خورده بودند.. به خاطر روحیه ی ما چیزی نگفته بود این بزرگ مرد کوچک!!!
****************************************
هیچ یک از هم کلاسی ها حرف او را نمی پذیرفتند …
«کفش هرچقدر هم که خوب باشه حتی کفش چرمی خوب بیش از 3 یا 4 سال دووم نمیاره .. چه برسه به 10 سال!! »
« تازه تو همش میگی که بابات همیشه همین یک جفت کفش رو می پوشه..این دیگه هرگز امکان نداره!»
هفته بعد که پدر او به مدرسه آمد ، بچه ها خیره بودند به کفش هایی نو که روی پایه های صندلی چرخدار تکانی نمیخوردند…
****************************************
بهش گفتم:
توی راه که بر می گردی،
یه خورده کاهو و سبزی بخر.
گفت:
من سرم خیلی شلوغه.
می ترسم یادم بره.
رو یه تیکه کاغذ هر چی میخوای
بنویس، بهم بده.
همان موقع داشت جیبش را
خالی می کرد.
یک دفترچه یادداشت و یک خودکار
در آورد گذاشت زمین.
برداشتمشان تا چیزهایی را که
میخواستم، تویش بنویسم.
یک دفعه بهم گفت:
ننویسی ها!
جا خوردم!
نگاهش که کردم، به نظرم کمی
عصبانی شده بود!
گفتم:
مگه چی شده؟
گفت:
اون خودکاری که دستته،
مال بیت الماله!
گفتم:
من که نمیخوام باهاش کتاب بنویسم!
دو سه تا کلمه بیشتر نیست!
گفت:
نه!
شهید مهدے باڪرے
****************************************
حدود سال 1354بود که مشغول تمرین بودیم که ابراهیم وارد سالن شد و یکی از دوستان هم بعد از او وارد سالن شد و بی مقدمه گفت: داداش ابراهیم ، تیپ وهیکلت خیلی جالب شده. وقتی داشتی تو راه می اومدی دوتا دختر پشت سرت بودن و مرتب از تو حرف می زدن،شلوار وپیراهن شیک که پوشیده بودی و از ساک ورزشی هم که دستت بود، کاملاً مشخص بود ورزشکاری.
ابراهیم با شنیدن این حرفها یک لحظه جاخورد. انگار توقع چنین حرفی را نداشت و خیلی توی فکر رفت.
ابراهیم از آن روز به بعد پیراهن بلند و شلوار گشاد می پوشید و هیچ وقت هم ساک ورزشی همراه نمی آورد و لباس هایش رو داخل کیسه پلاستیکی می ریخت.هر چند خیلی از بچه ها می گفتند : بابا تو دیگه چه جور آدمی هستی؟! ما باشگاه می ائیم تا هیکل ورزشکاری پیدا کنیم و... ، تو با این هیکل روی فرم این چه لباس هایی است که می پوشی؟ ابراهیم هم به حرفهای اونها اهمیتی نمی داد و به دوستانش توصیه می کرد: اگر ورزش رو برای خدا انجام بدین عبادت است و اما اگر به هر نیت دیگری باشین ضرر خواهید کرد.
البته ابراهیم در جاهای مناسبی از توانمندی بدنی اش استفاده می کرد .مثلاً ابراهیم را دیده بودند در یک روز بارانی که آب در قسمتی از خیابان جمع شده بود و پیرمردها نمی توانستند از آن معبر رد شوند ، ابراهیم آنها را به کول می گرفت و از اون مسیر رد می کرد.
****************************************
شهید فرانسوی در گلزار شهدای قم:
در گلزار شهدای قم قدم میزدم. گفتند: شهیدی اهل فرانسه است، که در جنگ تحمیلی ایران و عراق شهید شده است. کنجکاو شدم، تحقیق کردم، فهمیدم «ژوان کورسل» اصلاً مسلمان نبود و یک خارجی بود که مسلمان و طلبه شده است.
وی پس از آنکه در فرانسه به تشیع گروید، نامش را به کمال تغییر داد و برای ادامه تحصیل به حوزه علمیه قم (مدرسه حجتیه) آمد. وی دو کتاب «چهل حدیث» و «مسئله حجاب» را به زبان فرانسوی ترجمه کرد.
وی به سپاه بدر پیوست و در عملیات مرصاد در آخرین روزهای جنگ ایران و عراق و در سن ۲۴ سالگی در شهر اسلام آباد به شهادت رسید.
پدر این شهید عزیز، اصالتا تونسی بود، اما مادرش هر چند مسلمان نبود، ولی یک مسیحی واقعی بود، او بهدنبال حقیقت رفت. وقتی میخواهد از فرانسه به ایران بیاید، مادرش درباره اینکه به چه کشوری میرود و آیا خدا را قبول دارند میپرسد.
تربیت و محیط اجتماعی این شهید، یعنی دانشجویان ایرانی مقیم فرانسه نیز پاک و در او تأثیرگذار بود.
او در وصیتنامه خود خواسته بود که در قم دفن شود.
(سید محمدصادق حسینی نویسنده کتاب «کمال کورسل» شهید اروپایی دفاع مقدس)
****************************************
اوايل سال 72 بود و گرماي فكه.در منطقه عملياتي والفجر مقدماتي ،بين كانال اول و دوم،مشغول كار بوديم.چند روزي مي شد كه شهيد پيدا نكرده بوديم.هر روز صبح زيارت عاشورا مي خوانديم و كار را شروع مي كرديم.گره و مشكل كار را در خود مي جستيم.مطمئن بوديم در توسلها يمان اشكالي وجود دارد.آن روز صبح،كسي كه زيارت عاشورا مي خواند،توسلي پيدا كرد به امام رضا(ع).شروع كرد به ذكر مصائب امام هشتم و كرامات او.
مي خواند و همه زار زار گريه مي كرديم.در ميان مداحي،از امام رضا طلب كرد كه دست ما را خالي بر نگرداند.ما كه در اين دنيا همه خواسته و خواهشمان فقط باز گرداندن اين شهدا به آغوش خانواده هايشان است و…هنگام غروب بود و دم تعطيل كردن كار و بر گشتن به مقر.ديگر داشتيم نا اميد مي شديم.خورشيد مي رفت تا پشت تپه ماهورهاي رو به رو پنهان شود.آخرين بيلها كه در زمين فرو رفت،تكه اي لباس توجهمان را جلب كرد.همه سراسيمه خود را به آنجا رساندند.
با احترام و قداست شهيد را از خاك در آورديم.روزي اي بود كه آن روز نصيبمان شده بود.شهيدي آرام خفته به خاك.يكي از جيبهاي نظامي اش را كه باز كرديم تا كارت شناسايي و مداركش را خارج كنيم،در كمال حيرت و ناباوري ،ديديم كه يك آينه كوچك،كه پشت آن تصويري نقاشي شده از تمثال امام رضا(ع)نقش بسته به چشم مي خورد.از آن آينه هايي كه در مشهد ،اطراف ضريح مطهر مي فروشند.گريه مان در آمد.همه اشك مي ريختند.
جالب تر و سوزناكتر از همه زماني بود كه از روي كارت شناسايي اش فهميديم نامش (سيد رضا)است.شور و حال عجيبي بر بچه ها حكمفرما شد.ذكر صلوات و جاري اشك،كمترين چيز بود.شهيد را كه به شهرستان ورامين بردند،بچه ها رفتند پهلوي مادرش تا سر اين مسئله را دريابند.مادر بدون اينكه اطلاعي از اين امر داشته باشد،گفت:
پسر من علاقه و ارادت خاصي به حضرت امام رضا(ع)داشت.
****************************************
واقعاً نبودِ حاجی در منزل برای ما عادت شده بود. دفعه آخری که از سوریه آمد تهران، قرار بود دو روز پیش ما بماند و روز یکشنبه به سوریه برگردد. اما چون به ایشان اطلاع داده بودند که روز دوشنبه سیزدهم مهر با حضرت آقا ملاقات دارند با اشتیاق آن روز را هم در تهران ماند.
ملاقات آقا که تمام شد، ساعت یک بعد از ظهر خیلی سرحال و خوشحال آمد منزل تا آماده رفتن به فرودگاه بشود. ساعت پرواز شش بعد از ظهر بود.
حاج آقا در کارهای منزل خیلی وقتها به من کمک میکرد. آن روز وقتی به خانه آمد، از ایشان پرسیدم: حاجی شما که ساعت شش پرواز دارید، چطور شد الان آمدید خانه؟ گفت: یک سری کار دارم که باید انجام بدهم.
بعد از آنکه ناهار را خوردند، گفتم: حاج آقا شما بروید در اتاق استراحت کنید. تا من به کارهای منزل برسم. همینطور که داشتم کارم را انجام میدادم، خانمی که در کارهای خانه به من کمک میکرد گفت:
حاج آقا توی حیاط دارند یخچال فریزر را تمیز میکنند.
فریزر خانه ما از آن نوع قدیمیهاست. رفتم و به ایشان گفتم: چکاردارید می کنید؟ اجازه بدهید خودم این کارها را انجام میدهم.
گفت: حالا که دارم میروم بگذارید فریزر را تمیز کنم و بروم. یک ظرف آب جوش و پنکه هم کنار دستش گذاشته بود. سریع برفکهای فریزر را تمیز و خشک کرد. بعد هم آمد آشپزخانه را تمیز و رو به راه کرد.
برگرفته از کتاب پیغام ماهیها
****************************************
حاجی سه سالی بود که مدام به سوریه رفت و آمد میکرد. چند بار هم ما را با خودش برد سوریه و با بچهها پیشش بودیم. حتی آن موقعی که سوریه در آستانه سقوط قرار گرفته بود ما سوریه بودیم.
یادم هست محل سکونت ما به محاصره تکفیرها درآمده بود و ما مجبور شدیم چند شبانهروز در زیر زمین خانهای که بالای آن محل تردد تروریستها بود مخفی شدیم. عنایت حضرت زینب (ع) بود که توانستیم از آن مهلکه نجات پیدا کنیم.
برگرفته از کتاب پیغام ماهیها
****************************************
برچسب:
نویسنده: مانی عابدی